تبليغاتX
 دختری از جنس باران

دختری از جنس باران

شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

هرگز نمی بخشمت

چند تا غروب دیگه میای طلوع کنیم با همدیگه؟

یه فال حافظ بگیرم تا ببینم اون چی میگه؟

باید یه جوری خودمو واسه تو آماده کنم

میخوام برم دو بسته شمع نذر امامزاده کنم

چیکار کنم میخوام برم نماز حاجت بخونم

یعنی تا اوضاع جور بشه منتظر تو بمونم...

ببین روزا و لحظه ها بدجوری اذیت میکنن

آدما درباره تو یه جوری صحبت میکنن

همش میگن اون که میگفت دیوونته عاشقته

بمیری ام سراغتو نمیگیره بگه چته

میگن که بعد این همه عاقل شم و رهات کنم

میگن تو قلبمی ولی باید یه جور جدات کنم

خب میدونی گوش نمیدم به پند و حرفای کسی

ولی تو چی باید تا کی به داد دردم نرسی

تو میگی من چیکار کنم عجیب توی دو راهی ام

نه توی خشکی ام نه آب درست مث یه ماهی ام

دیشب نشستم تا سحر دیدم اونا بد نمیگن

به جای صبر و طاقتم چه کاری کردی واسه من؟

نه رفتی و نه اومدی نه عشقی و نه دیدنی

نه حتی از جانب تو حرف به هم رسیدنی

درسته دنیا بی وفاست اما بدون خدا داره

کلی مجازات واسه آدم بی وفا داره

اگر که راست گفته باشن آدمای دوروبرم

دلم میخواد برم یه جا لحظه مرگو بخرم

شنیدن حرفا دیگه داره دیوونم میکنه

آدم آخه برای کی انقد دل بسوزونه

علتشو نفهمیدم میخواستی عاشقت بشم

بعدش که مطمئن شدی هرگز دیگه نیای پیشم

از همون اولم آره یه کم عجیب غریب بودی

تو ماجرای تلخ من یه وسوسه یه سیب بودی

تو اومدی دلم رو از راهی که داشت به در کنی

بعدش بذاری بری و بدون اون سفر کنی

من دیوونه رو بگو منتظر توام هنوز

حقمه که بهم بگن بازم بشین بازم بسوز

تو این چند وقت یا بد بودی یا خشن و مریض بودی

تو اوج اذیتم ولی بازم برام عزیز بودی

اما حالا تصمیممو گرفتم و سخته برام

نوشتنش سخته ولی دیگه شمارو نمیخوام

خدا کمک میکنه که یه جور فراموشت کنم

من قطره قطره آب میشم تا تو رو خاموشت کنم

خب دیگه حرفی ندارم هیچی به جز خدافظی

اونم بذار پای یه جور رسم قدیم کاغذی

کسی که تا قیامتم هرگز نمیبخشه تورو

انقد نشستی تا خودش آخر بهت بگه برو


 

نوشته شده توسط آوا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
ولی نميشه که نميشه!
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه می دوني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمی ديد
نمي دونم توو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي توو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا صداي بغض كرده تو رو بشنوه

تنهاش گذاشتی و رفتی
تنهاش گذاشتی و رفتی


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


دلتنگم دلتنگ یه مهربون یه آسمونی یه فرشته نازاز زندگی خستم از دنیا بدم میاد دلم میخواد منم بمیرم... ولی نه مامان بابام دیگه طاقت داغ دیدن ندارن ...نمیدونم باید چیکار کنم سرگردونم... آخه میدونین عمه ام با دوتا غنچه نازش رفتن پیش خدا و مارو تنها گذاشتن

حالا دیگه با تمام وجودم از مرگ میترسم از اینکه هر آن ممکنه کسانی رو که دوست دارم کسانی که تا چند ساعت پیش باهاشون بودم از دست بدم

 


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر

 نابینا بود که یک دوست پسر داشت .

دختر قصه‌ی ما دوست پسرش رو خیلی

 دوست میداشت و همیشه بهش می‌گفت :

 اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .

یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های

 خودش رو به دختر قصه‌ی ما داد .

دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه

 فهمید دوست پسرش هم نابیناست .

دختر قصه‌ی ما که دیگه چشم داشت

 و می‌توانست همه چیز رو ببینه برگشت

و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .

پسر وقتی داشت می‌رفت لبخند تلخی زد

 و گفت : مواظب چشم های من باش .


 

نوشته شده توسط آوا در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


چند روز قبل مرد نا بینایی را دیدم که کنار خیابان ایستاده بود نه به ماشینهایی که برایش بوق میزدند توجه داشت نه به آدمهایی که مدام به او تنه میزدند پسرکی کنارش ایستاد زیر گوش پیرمرد چیزی گفت و او سرش را به علامت مثبت تکان داد و بعد پسرک به نرمی زیر بازوی پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند به وسط خیابان رسیده بودند که دیدم لبهای پسرک مدام تکان می خورد وبر لبهای پیرمرد هم لبخندی نشسته خیابان شلوغ بود وچند دقیقه ای طول کشید تا از عرض آن گذشتند و در این مدت پیرمرد و پسرک جوان با هم صحبت میکردند و می  خندیدند به سمت دیگر خیابان که رسیدند پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا کرد و به سرعت به سمت لبهایش برد و بوسید پسرک مات ومبهوت به پیرمرد که عصا زنان دور میشد خیره شده بود

من هم مات شده بودم پس از چند لحظه ای که به جای خالی پیرمرد خیره شده بودم به خودم آمدم صدای بوق ماشینها وهمهمه مردم به من فهماند که در دنیای بیرحم این زمانه پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده دست کمک به همنوع دست بنی آدم اعضای یکدیگرند را 


 

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


میخواهم برایت از دنیا بنویسم دنیایی که آمدن و رفتنش به خواست ما نبوده ونیست گرچه تاخیر و تعجیلش به دست ماست ولی آنگاه که مهر پایان بر همه هست هامیخورد و پرونده نیستی باز میشود وتنها ترین لحظه ها به استقبال انسان می آید انسانی که هیچ گاه کمتر از خرس نخوابیده و هرگز غمی جز غم شکم نداشته و در عالم شهوت از همان اوان کودکی عزت خود را قربانی کرده است

چه قصه ای دارد این دنیا دو پادشاه احمق بر سر تاج و تخت هزاران چشم را از حدقه بیرون میکشند زبان میبرند و به زنان پاکدامن لجن میپاشند

برای چه؟برای اینکه اینها نمیخواهند فرد نالایقی بر مردم حکم براند آنها دلشان برای مردم کباب است بمب اتم میزنند شیمیایی میزنند زنده زنده سرخ میکنند و ادعای حقوق بشر و دموکراسی هم دارند

چرا دل به یقین نمیدهیم؟ چرا عاشق شک شده ایم؟آیا شک وتردید در گور به درد میخورد؟ چرا فکر میکنیم دل گریان با لب خندان جمع نمیشود؟چرا فکر میکنیم نمیتوان در زیباترین پارکها و باغهای این دنیای خاکی به دیدار بهشت رفت و بوی بهشت را پاشید ؟نمیتوان لذت جوانی را برد و دل پیری را نیازرد؟میگوییم مگر میشود انتقام نگرفت و خوشی دید؟ مگر میشود با کسی تنها ماند و خدا را تنها نگذاشت؟نه اصلا نمیشود

این حرفها آنقدر هم بی ربط نیستند چون روزی که شعور ما را مثله میکردند همه آنهایی که میتوانستند به داد ما برسند سرگرم کاری بودند که خدا نمیخواست اما با شعور ما چه کردند شین آنرا با شهوت عین آنرا با عشق بازی و واو را با ولع تمام تمام نشدنی به این دنیا و ر را با روبه صفتی قرین کردند

آه بی پناه دین که رفتار و گقتار ما او را زشت جلوه داده است دینی که عیدهای ملی و باستانی هنگام عروسی در پارک و دانشگاه و جنگل و دریا و کوهستان تعطیل است پس کجا بساط خود را پهن کرده است؟

بله خوب فهمیدی در قبرستان و مسجد که آن هم با هزاران اشتباه من وتو رو به زوال میرود

چرا باور کرده ایم پیشرفت دیگران در سایه دوری از دین بوده است؟ مگر نمی بینیم که آنها نیز امروز به بن بست رسیده اند و به دنبال معنایی برای زندگی پوچ خود میگردند

پرنده بهشتی من

بیا با هم به کوه و پارک و دانشگاه و مسجد ومیهمانی برویم ولی نه با کوله باری از افکار ناشایست نفسانی

بیا با هم بخندیم ولی دلی را نشکنیم آبرویی را نبریم و اشکی را جاری نکنیم

شب را تا صبح با هم باشیم ولی دل حیا را نلرزانیم پای عفت را نشکنیم وخدا را خجالت زده فرشتگان نکنیم

بیا فرشتگان را از سجده شان پشیمان نکنیم


 

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


خدایا دیری ست از تو جامانده ام مرا به خانه بازگردان.خداوندا توراسپاس میگویم که عاشق شدن را به من آموختی  .ازتو میخواهم مرا به عاشق ماندن هم آشنا گردانی.مرهم شبهای دلتنگی من یاد توست.مرا تنها مگذار.خدایا سالها گذشت وسپری شد ومن هنوز ازخانه دورم در روزهای باقی مانده عمرخدایا کمکم کن تا یگانه درسی را که نیازمندش هستم بیاموزم:اتکای کامل به تو.

این شعر هم تقدیم به همه عاشقای صادق

آسمان امشب به حالم مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق، روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

چشمم افسونخانه ناز کسی ست

سینه ام آیینهء راز کسی ست

باید امشب بشکنم آیینه را

وا کنم این عقده  دیرینه را

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که می گویند پشت خوابهاست

پسر فرمانروای آبهاست

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساس ظریف بلبل است

آن بلا، آن درد خوب سینه سوز!

از کجا آمد، نمی دانم هنوز!

شاید از اعماق جنگلهای راز

شاید از پشت کپرهای نیاز

آمد و بر بام روحم پر کشید

از سر پرچین قلبم سر کشید

آمد و من پیش پایش گم شدم

از جنون، ورد لب مردم شدم

آمد از دردش پًرم کرد و گذشت

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت

خنده ای کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد بًرد

یوسف امید من در چاه مًرد

رفت و طاق عشق من آوار شد

ای بخًشکی شانس!اینهم یار شد؟

عاشقان آیینه روح همند

مرهم دلهای مجروح همند

عشق همخوابی آب و آتش است

موج خون بر ساحل آرامش است

عشق راه عقل را گل میکند

هرچه با ما میکند دل میکند

آتش شوقی که گم شد در گلم

سر زد از خاکستر سرد دلم

ای دل شوریده مستی میکنی؟

باز هم شبنم پرستی میکنی؟

بعد از این زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

منکه گفتم این بهار افسردنی ست

منکه گفتم این پرستو مردنی ست

منکه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

عشق ، خونت را دواتت میکند!

شاه باشی ، عشق ماتت میکند

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 


 

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه اما همیشه دلش واسه اونی تنگ میشه که نمی تونه عکسشو به دیوار بزنه

 

 

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش فرا بسپار

 

 

دل میگیرد و سایه نا مردمی ها سعی در تسخیرش میکنند که به خیالشان فتح دلی غمناک ساده است دل میگیرد دل میشکند به دست کسی که ذهن باور نمیکند و دشمن می تازد تا میهمان باشد ترحیم دل را تا از انتهای وجودش بخندد

 

 

زمونه بدی شده زمونه ای که کسی سکوت سرشار از فریادت رو نمیشکنه ودستی به رسم دوستی دستانت را نمی فشارد در مرداب دست وپا میزنی وکسی دست نجات به سویت دراز نمیکند پس باید پناه برد به کنج تنهایی

 

 

روزی که به دنیا می آییم به ما زندگی داده میشود که باید از آن بهره ببریم ونیرویی از عشق که با آن دیگران را دوست بداریم زمانی که مرگ ما فرا میرسد و اغلب هم ناگهانی است دیگر فرصتی برای زندگی نداریم

 

 

صدایش به هنگام تنهایی هنگامیکه هیچ زن ومردی نزد من نبودند به دیدارم می آمد و وقتی چشمانم را می بستم دیدگانش تا اعماق اسرار وجودم نفوذ میکرد و صدایش یکه تاز آرامش شبهایم بود ومن تا ابد زندانی جادویی این مرد خواهم بود

 

 

 


 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


نمیدونم هنوز کسی پیدا میشه که لذت قدم زدن تو کوچه باغ پاییز رو با یه دنیا عوض نکنه آیا عابری هست که با دیدن باغ خزون زده زیر لب زمزمه کنه باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟ آیا کسی پیدا میشه که جذامی ها رو دوست داشته باشه کسی هست که انتظار روزی رو بکشه که مهربونی با زیبایی یکسان بشه کسی هست که پیغام ماهیهارو به خدا برسونه و بگه که حوض ماهیها بی آبه کسی پیدا میشه که بخواد دنیا رو لبریز از عشق و گل وموسیقی و نور کنه آیا کسی هست که صدای نفس باغچه رو بشنوه کسی هست که لذت رسیدن به نگاهی  رو که از حادثه عشق خوشتر است رو حس کرده باشه کسی که .... نه هیچ کس نیست

توی زمونه ی رویش هندسی برجهای سیمانی ما تنهاییم تنها ....تنها میان تن ها

بهتر آن است که برخیزم  رنگ را بردارم  روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

سبز باشی وعاشق


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت


  <زندگی کن

 

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه .

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش

که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز

وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود

و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

پروازش ده تا پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هرگامش

ترنم خوش لحظه ها جاری است.


 

نوشته شده توسط آوا در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting